بانوی خورشیدی

کلیه مطالب موجود اشعار و دل نوشته های بانوی خورشیدی است

در میان کوچه های تو به تو

بین دیوار گلی خوش رنگ و بو

چشمهایم در پی ات پروانه اند

تشنه ی جام می ای مستانه اند

مست بوی عشق و ناپیداییش

آن شمیم روح و هم تنهاییش

روزگاری بود و روزی پر کشید

روح ناآرام من هجرت چشید

هجر نه زهر حلائل بی تو بود

دردهای بی کسی جانم ربود

ساحل قلبم دگر موجت ندید

بی حضورت روح مردابی گزید

 خاطرات تلخ تنهایی بس است

صاحب قلبم چو آن رعنا کس است

باز گو ان قصه شیرین عشق

تا نویسم بار دیگر مشق عیش

گوهر جان روح و متن زندگی

چون بیایی دل کند بالندگی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

 

 

سجاده ی دل را به سوی قبلگاه قامتت می گسترانم شاید نماز

حاجتم به پیشگاه قلبت به اجابت برسد .

          

 امشب تمام زخمهایم بی قرارند  

 

دلواپسی هایم هجوم مرگبارند

 

امشب نگاهت مانده در وادی حرمان

 

کوتاه کن این قصه را دل را مسوزان

 

سوزانده ای عمر مرا خاکسترش کو 

 

این قصه عشق تو بود ،پس لیلی اش کو

 

مجنون سر گشته دمی رو سوی ما کن 

 

بر دختر تب دیده ات مهر و وفا کن 

 

قلبش سرای مهر و انس است جای غم نیست 

 

هجرت به جانش خانه کرده چاره اش چیست 

 

دستت به روی سر ندارد با مروت 

 

هرگز نخواهد دست کس را با محبت 

 

او در پی آن حلقه گمگشته می گشت 

 

انگار پیدا نیست یک سوزن در این دشت

 

تا کی اسیر این غرور دیو سانی 

 

او را بران از دل که آن دم خوب دانی 

 

پروردگارت بهر آسایش بنا کرد 

 

آن کلبه که دارد درونش کوکبانی   

         

این کوکبان با نام تو تابنده هستند

 

عهد و وفا ترک جفا را با تو بستند

 

تعجیل کن انسان عاقل صبر تا کی

 

دائم ندارد خوش نوایی نای آن نی

 

تا نای دارد پایکت آن را روان کن

 

دل را حریم کوی مشتاقان جان کن

 

عیش دو دنیا را تو خواهی دید اینسان

 

قدرش بدان، ترکش مکن، رویت مگردان

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

حس و حالم کربلایی گشته است 

دیدگانم نینوایی گشته است

 

قلبکم زوار کوی عشق شد

تربتش بهرم کلید عیش شد

 

تا تو را دارم حسینم چیست کم

عشق تو دارد درونم نیست غم

 

جام می گر مست و مجنون میکند

نام تو درمان مجنون می کند

 

ای که هستی خامس آل عبا

ده مدد از رنجش دنیا مرا

 

تا توسل بر تو دارم این زمان

یاورم گشته  شه آخر زمان

 

آنکه عرش کبریایی جای اوست

یک جهان در انتظار روی اوست

 

دیدنش چون درد درمان می کند

این دلم وصلش تمنا میکند

                                              "  اللهم عجل لولیک الفرج "

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

واسه دلواپسیام یک خط امید بنویس

واسه دلتنگی بی تو از سر خط بنویس

بنویس وفا تمومش تو نگاه عاشقاست

حکم بد عهد جدایی با دلش ناآشناست

بگو بی تو زندگی براش شده مفهوم مرگ

بهارم دیگه براش فقط داره زردی برگ

بنویس شعله عشق سردی نداره ابدا

اگه حتی همه فصل بارون بباره به خدا

نشکنین عهد میون عاشقا رو با جفا

می گیره آه دلش آخر شمار و بی صدا

بنویس پرواز عاشق دیدنی بود آدما

اما افسوس که پرنده رفتنی بود به بالا

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

همچو پری بی بال و پر , کلاغه هم هی داشت خبر

درون موج حادثه , کبوتر  بی بال و پر

نگیم که دنیامون چی بود , مثل آتیش پر از شرر

وقتی که عالم پر بود از , آدمای پست و دغل

×××××××××××××××××××××××××××

نگاهت غربت درد است

به شمع خامش قلبم

مگر هم ره نبودی تو

که من این راه گم کردم

به گامت روشنی دیدم

پی ات چون کودکی ساده

شتابان آمدم اما !!!!!!!!!!!

سیاهست !!!!!!!!!!!!

راه گم کردم

×××××××××××××××××××××××××

وقتی دل هوای گریه می کنه

هر چیزی رو هی بهونه می کنه

ابر چشمونش میخواد که بباره

دود آتیشو بهونه می کنه

بغض بی امون تو راه هنجرش

روز و شب هی آشیونه می کنه

چینی بند خورده ی قلبش آخه

یاد یار نیمه راهش می کنه

×××××××××××××××××××××××××

                          آتش گرفته ام ولی ز پیش یار میروم

                         که آن مباد چشم او به دود مبتلا شود

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

     " در سوگ زهرا "

 

      وقتی که در کوچه عدو بست دست مولا        

آهی که آمد از جگر افغان زهرا 

        وقتی که جای سیلی کافر سیه شد          

هم ناله شد ارض و سما با آه زهرا 

    دشمن مگر هرگز ندانست باب او کیست    

یاس کبود پشت در ام ابیهاست   

      زهرا که در شأنش مبارک سوره آمد       

یعنی عطا کردم بهشت بر روی زهرا

   مسمار در بر سینه زهرا غریب است     

 شرمنده شد در که نشست پهلوی زهرا

              آیا مگر نشنیده بودند از پیمبر              

هرگز نیاید در دو دنیا مثل زهرا

             شمع فروزان پدر مونس مولا              

 پهلو شکسته بر زمین بنشسته زهرا

            ای کوفی شرمنده دل رویت بپوشان         

 دیدی چه کردی با دل اطفال زهرا

          بیت علی شد همرهش افغان و ناله         

وقتی که بابا آب ریخت بر جسم زهرا

         هم ناله شد با زینب و هم ام کلثوم          

بابای مظلوم حسین غمخوار زهرا

           اشکی که آن شب از رخ مولا فرو ریخت         

هنگام حمل پیکر گلگون زهرا

             هرگز ندیده کس چنین اشک غریبی           

   کز دیده ی مولا روان در سوگ زهرا 

                 دنیا ندانست و نمیداند چها شد               

وقتی که مولا دفن می کرد جسم زهرا

              دستان مادر کودکان رایاوری کرد             

 تا که وداع آسان بگردد بهر آنها

              یارب عجب صبری نمودند آل طاها            

در هجرت شیداترین معشوق مولا

 

" توسل "

یارب به حق کودکان تلخ کامش

اشک علی در سوگ زهرای جوانش

بر حرمت پهلوی بشکسته نظر کن

بر سائلان کوی زهرای نهانش

بر تربتی کز چشم ما گردیده پنهان

رحمی نما بر ما که هستیم غرق عصیان

گر تو نبخشی بنده ی شرمنده ات را

امشب وساطت میکند ام ابیها

یارب در این مجلس همه غرق تمنا

هر کس ببینی آمده با عشق زهرا

بر این مصیبت هر که اشکی هم فرو ریخت

یارب شود بهرش گشایش حق زهرا

گنجینه ی ارض و سما زهراست زهرا

بخشا تو بر ما از کرم خیر دو دنیا

مهری بنه بر دل که ما عاشق بمانیم

خادم شویم ، خالص شویم بر آل طاها

رخصت بده تا که ببینم خانه ات را

هم کربلا را هم مدینه سامرا را

انشاالله(التماس دعا )

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

دل شکستهدر میان آتش و خون به درون حُرم سینه

که به مغز استخوانم شرر است وبانگ کینه

چون نبود بهر این تن چو تویی کریم و مرحم

به کجای ره ببردم ز همه شرار عالم

همه لحظه های عمرم به لسان و دل بگویم

انا أحبی ای خدایم بجز از تو نیست راهمبغل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

آن هنگام که در زندگی آنقدر ترا سوزاندند که

اثری ا ز تو نماند بدان قیمتی ترینی زیرا

الماس حاصل کربن سوخته است .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

قلبعشق حققلب

صورتی خیال را رنگ سپید داده است

سبز دل بهار  را حکم نوید داده است

عابد  و مست و دوره گرد هر سه به یک نگاه او 

در کرم خداییش بسکه امید داده است

بهر عطای نعمتش درگه پر ز رحمتش

خوب نگر توعشق را تا که ببین چه داده است

گر به زمان تو دل خوشی ،شادی و عیش می چشی

کن تو یقین که بی تو نیست، این همه را که داده استبغل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

پاسخ دل به بی بی زمستون عزیزم:

 سایه اگر رنگ داشت 

 شوکت هفت سنگ داشت

طوسی وامانده هم

  خاطره از جنگ داشت 

 مست نگاهش مشو

 پشت همین رنگ خوب

 مصلحتی گر که بود

 بهر تو نیرنگ داشت 

 عاقبتش قلب سرخ

 رنگ تباهی گرفت

 عشق در این دیر ما 

معنی دنیا  گرفت

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

پرواز گر میسر گردد مرا زمانی

 بی شک و بی شکایت پرواز می نمایم

 

آیم به سویت ای یار تا دل همی سپارم

تا دیگران بدانند ما را نشد جدایی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

" طلب "

به آتش می کشد هر دم نگاهم با نگاه او

به حرمانی چو بی پایان وجودم با صدای او

 مرا در این سرای ناب بی پایان رها سازید

فقط از من، همین صحرای ویران را به من بازید

اگر دل بود با عشق وجودش می گرفت معنا  

اگر دشت دل انگیزی همه آنهم وجودش بود

ولی ای آسمان بشتاب بارانی 

به این صحرای پرحرمان با حرمت نگاهی کن

مرا برعشق بسپارید

مرا با او  رها سازید

که  از هستی تو یارب مرا  بس

حیاتی در جوار عشق می خواهم

و می خواهم به دنیا و به عقبایم  

علیم مهربان دانی

که من بی عشق تنهایم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

بغل" یاد"بغل

در مخزن عشق و جوانمردی

بر گو صداقت را چها کردی

 

تا درسکوت مبهم لبها

گویم کجایی زود بر گردی

 

دیشب به ناله درد می گفتی

امشب خموشی و چرا سردی

 

انگشتر یادت به دستانم

گوید که دارد لیلی ات مردی

 

قفلی که زد عشقم به قلب تو

معنای بودن با من است عمری

 

در کوهسار غم صدا آمد

بر گو تو با یادم چه می کردی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

 نگران امشب نگران

درکوچه های بی کسی آل احمدیم

دل خون هجرت صادق آل محمدیم .

یارب ز فضل و کرم  حق تربتش

یاری نما جمله مریدان حضرتش

لطفی نما جور و ستم ریشه کن شود

  هر دیده  منور به حضورمهدیت شود .

سالروز شهادت ششمین نور نبوی صادق آل رسول (ص) بر شما عزیزان تعزیت باد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

دل شکستهقصه عشق دل شکسته

 

افسانه نیست این قصه درد است

مظلوم و معصوم است و در بند است

 

هر کس به یمن این شکوه اول

آید به شیدایی و خرسند است

 

مبهوت رویای قشنگش شد

پرواز تا هفت آسمان را دید

 

در چلچراغ شاهی و تختش

دوران شکوه این جوان را دید

 

حال خوش اما، کوتهش کردند

زنجیری از غم طوق گردن شد

 

آنگونه شد رعنای مستانه

هم ناله اش خاک بیابان شد

 

پرواز تا هفت آسمان سهل است

حتی نفسهایش قدغن شد

 

آری روایت را همی گفتم

لیکن شریک عشق هجران شد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٩ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

رد پایم گر برایت محو شد ،

جاده از همراهیت دلتنگ شد ،

رد دل گیرو ببین جایم کجاست ،

تا افق رفتن ببین بی انتهاست

گر یقین داری که یادت  با من است ،

       این بدان عشقت به قلبم آشناست

      


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

امن یجیب حال دلم اضطراری است

 

 آن کودک درون دل دیگر فراری است

 

 

 

 امن یجیب دست دلم کوته از سرم

 

 شاید ندای قلب تو بیقراری است

 

 

 امن یجیب سال و دل و عمر میرود

 

 این لحظه ها مثال خط  اعتباری است

 

 

 فرهاد کَند کوی به شوق وصال یار

 

 کشتن به نامرادی ِگفتن چه کاری است 

 

 

 بردند عمر ز مجنون و نام او بماند

 

 دیوان عشق مزین به مجنونِ لیلی است

 

 

 

 گفتم همه تا که بدانند عاشقان

امن یجیب حال دلم اضطراری است

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

تقدیم به آنکه نفسهای گرمش همیشه موجب سر بلندیم شد

مادرم عشق و صفایی  

 

گلبن مهر و وفایی

 

مادرم چقدر تو ماهی   

 

  قربونت برم الهی

 

واسه من تو تکیه گاهی 

 

رو سپید و مو سیاهی

 

هر چی دارم توی دنیا 

 

  کرده ای حتماً دعایی

 

من فدای نفس تو    

 

  با صداقت بی ریایی

 

تربت و تسبیح و عطرت 

 

  قرآن و یاس چه گلایی

 

می پیچه تو جا نمازت   

     

ذکر یارب یا الهی

 

همه عمر و و جودم    

 

   به فدای لحظه هایی

  

که تو بودی همدم من  

 

  نعمت ناب الهی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

    تو همه حیرانی از قدمهای خودی       

من همه نور امید تو به سویم راهی 

 

 

             شادمانی و شعف در دل و جان منست  

                 ز چه رو لرزانی ,دیده  می گردانی

 

                        سالها همت من به تمنای دلت   

                 صاحب دولت عشق, قدر من را دانی ؟

 

 

 

                   همتت نیکو بود حرف دل را گفتی  

                  بر دلم حک کردم عشق و هم پیمانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

درودی بی پایان بر همراهان خوبم

مدتی بود ناپیدا شده بودم که دلیلی جز امتحانات پایان ترمم نداشت و امروز که فراغتی پدیدار گشت آمدم تا همچون خورشید در آسمان وب سایتم بدرخشم مژه پس سلام بر دوستان آسمانیمبغل

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

 

 

    آنکه عشق خویش را پنهان ز لیلی می کند

 

 

 

وصل ناب عشق را موکول عقبی می کند

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۸ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

   وقت ظهور عشق من در پی این دقایق است

    

       رخ بنما که این دلم منتظر حقایق است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

خدای بزرگ و بی همتای من گاهی زمانی 

 

 

فرا می رسد که از پیله غفلت به در می آیم و

 

 

وسعت لطفت را به نظاره می نشینم

 

 

امروز دریافتم که اشرف مخلوقات بودن

 

 

یعنی باطنی پر از رمز و راز  و معما که

 

 

کلیدش را در راس انسان قرار داده ای

 

 

که همان مغز و عقل باشد .

  

      

          سپاس بی پایان ترا که :

 

 

 

"یکتای مطلقی"

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٥ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

 

 

  صدای مهربانت را شنیدم

 

 روح ناآرام من مسخ نوایت شد

 

 

 عزیز جانفزای من تنت شاد

 

و دلت خرم که جان من فدایت شد

 

 

 

         نفس در سینه حبس و حس

عاشق کش

 

     مرا می راند از بهرت به

       هر سوی و به هرناوک

 

 

     نگاهت را ندیدم من ولی بر

           پرده چشمان مشتاقم

 

حک کردم رخ مهروی ماهم را به رویایم  

 

       بمان با من تو ای زیباترین

  پیدایش هستی

 

تو ای تصویر ناب عشق مهتاب شبم

   

           " مادر "

 

تقدیم به آنکه نامش زمستانی ، کلامش عرفانی ، وجودش گرم و بارانی است

  

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()

شباهنگام آسمان دیده ام همچون سحاب

نوبهاری سخت می بارید

و من در آرزوی یک محبت یا که یک آغوش گرم

تا دمدم روشن طلوع صبح غلتیدم

   چه جایت خالی ای مادر

            تابش نور دوم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط مریم فرهنگ جو نظرات ()


Design By : Pichak